X
تبلیغات
رایتل

از بانگ و رنگ (به‌خصوص رنگ) بکاهیم

شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 01:39 ب.ظ

دوستی، به صدا و سیما می‌گفت بنگاه بانگ و رنگ؛ به نظرم این کاملاً بی‌انصافی است که گمان کنیم باقی شبکه‌های تلویزیونی از این قاعده مستثنا هستند. تلویزیون، مشاطه‌ عروس بدخوست. چیزهایی به خورد شما می‌‌دهد که در واقع امر چندان هم خوردنی نیستند. پرسرعت شدن اینترنت، باعث شده آن هم به مجال رقابت بانگ و رنگ بیافتد و روزاروز از خصال فرهیخته خود دورتر شود. درباره این فقره اخیر؛ این نوشته حسین درخشان، با عنوان مرگ خواندن را بخوانید.


این روزها به مدد نداشتن قندشکن؛ تقریباً از شبکه‌های اجتماعی محرومم. تنها از نسخه موبایل پلاس روی وب می‌توانم استفاده کنم، که ظاهرا مورد عنایت نیست. تمام قسمت‌های رنگی پلاس برداشته شده اند و فقط با متن‌ها و نام نویسنده‌ها طرفم. نبود این خصلت‌های رنگی؛ نوشته‌ها را صریح‌تر و رک‌تر برایم به نمایش می‌گذارد. راحت‌تر به قضاوت مغزش می‌نشینم، پوچی یا سودمندیش راحت‌تر رخ می‌نماید. کاش می‌شد از رنگ‌ها بیشتر بکاهیم.


گوگل‌پلاس؛ نسخه بدون رنگ

و چه وبلاگ‌هایی داشتیم، کَل‌علی

چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 01:32 ب.ظ

خوابگرد، از وبلاگ خود گفته؛ ایمایان را دعوت کرده به این بازی و ایمایان هم تمت را به بازی خوانده است.


تمت، تا همین یک سال پیش وبلاگ نام و نشان‌دار من نبود. اولین پستش به زمستان 89 برمی‌گردد؛ دقیقاً 4 سال و چند روز پیش. آن زمان که شروع به نوشتن کردم، وبلاگ فعال دیگری داشتم: بی‌گاه‌ها. آن روزها گودر بود،بلاگ‌گردان‌ها در لینک‌دانی‌ها بودند، همه تحلیل‌گر سیاسی بودند، فضا قطبی بود؛ اما وبلاگ دیگر برای چه می‌خواستم؟ الآن که فکر می‌کنم دقیقاً یادم نمی‌آید از تمت چه می‌خواستم. اگر بخواهم از بی‌گاه‌ها بگویم؛ تاریخ مفصلی دارد، امّا تمت؟ شاید اگر قصه بی‌گاه‌ها را بگویم، قصه تمت را هم بفهمم.

بیگاهها را وقتی دانشجوی سال دوم کارشناسی بودم، در سال 1385 و روی دامنه بلاگفا ایجاد کردم. هدف؟ نوشتن، جدی نوشتن. فقط همین، می‌خواستم تمرین نوشتن کنم که نوشتنم بهتر شود. نوشتن آن وقت‌ها این قدر مرسوم نبود. بیشتر می‌خواندیم و حرف می‌زدیم. آن زمان‌ها -متاسفانه و با کمال شرمساری از آن وقت‌های خودم- در تشکل‌های دانشجویی فعالیت می‌کردم. گاه‌گداری در نشریات دانشجویی پردیس کوچکمان یا دانشگاه بزرگمان می‌نوشتم، نوشته‌هایی آمیخته از سانتی‌مانتالیسم، تطنطن و مثلا تحلیل سیاسی. در بیگاهها تصمیم داشتم بیشتر شخصی‌نویسی کنم. خاطره بنویسم، شعر بنویسم، حدیث نفس کنم، فقط با این قاعده که رسمی بنویسم. بیگاه در دنیای تعهدزده آن روزهایم، یعنی بیجا، نامربوط. چون چیزی بود مربوط به خودم، نه مربوط به پیرامونم. به عبارتی یک دفترچه خاطرات.

بیگاهها را چندان معرفی نمی‌کردم، خوش نداشتم کسی هم بشناسدش. برای خودم بود و شاید دوستانی در دنیای حقیقی. دو سال بعد، نوشتن در بیگاه‌ها برایم جدی شد. مقارن با همان زمانی که فعالیت در تشکل‌های دانشجویی را بوسیدم و گذاشتم کنار؛ مثلاً از اواخر 1386 و اوایل بهار 1387. ماجرای دانشگاه زنجان که پیش آمد، واکنش متفاوتی به قصه نشان دادم و از آبرو بردن حذر دادم؛ آن نوشته سبب شد علی‌اشرف فتحی در تورجان دات بلاگفا به مطلبم لینک بدهد. تورجان در آن زمان هر مطلبی که می‌نوشت، برایش پرونده درست می‌کرد و به مطالب مرتبط دیگر جاها لینک می‌داد. بازدیدکننده‌های وبلاگم بعد از آن لینک منفجر شدند (منفجر در ابعاد خودم) از روزی 5-6 تا به روزی 100 تا رسید! ذوقم بیشتر شد،‌ منظم‌تر نوشتم. از اواخر 87 گودری شدم و گودر هم به بیشتر دیده شدن بیگاهها کمک کرد.

در پاییز 1388 اتفاق مهمی برای من وبلاگ‌نویس افتاد. چه اتفاقی؟ با نیم‌فاصله آشنا شدم :)). درست‌تر بگویم با حسین نوروزی و نیم‌فاصله آشنا شدم. حسین نوروزی به من می‌گفت محمد بی‌گاه‌ها و از شدت علاقه به او، بیگاهها یا گاهی هم بیگاه ها، شد بی‌گاه‌ها. با این حال بی‌گاه‌ها هیچ وقت وبلاگ مهمی نبود. شاید اگر مطلبی از آن لینک می‌شد، یا در گودر می‌چرخید،‌ دیده می‌شد. وبلاگ غیرمهم بی‌گاه‌ها در اثر شوخی دست‌اندرکاران امر مهم پالایش و ساماندهی با امید حسینی،‌ نویسنده آهستان در پاییز 89 مورد عنایت فیل قرار گرفت. قبل از این که علیرضا شیرازی هم به نحو طولی مورد عنایت قرار دهد مطالب را به همان دامنه در وردپرس منتقل کردم. وردپرس در زمستان 89 در ایران از دسترسی خارج شد. با این که پالایش بلایی نگفتنی‌ به سر خواننده می‌آورد، اما آن موقع گودر بود و پروتکل اس اس ال و دسترسی بدون قندشکن، که خوب چراغ کار را روشن نگاه می‌داشت. بازدیدکننده‌های نسخه وب بی‌گاه‌ها حتی پیش از عنایت فیل به زحمت به 100 نفر می‌رسید، بعد از آن که نگو. اما گودر عامل مهمی در حفظ خواننده بود.

همان وقت‌ها بود که تمت را ایجاد کردم. اسمش را با بی‌حوصلگی تمام انتخاب کردم: تمام شد. تا وقتی که بی‌گاه‌ها در قید حیات بود،‌ به طور جدی در تمت ننوشتم. گودر که در پاییز 90 بسته شد، وبلاگ‌ها همه از رونق افتادند. بی‌گاه‌ها کج‌دار و مریز زنده بود و به رغم بی‌خوانندگی داشت تاثیرات مهمی در زندگی من می‌گذاشت. تاثیراتی که هیچ خبرم از آن‌ها نبود. بی‌گاه‌ها تا زمستان 91 ادامه یافت و بعد از‌ آن به نظرم رسید دیگر دوره‌اش سر آمده است. دیگر چیزی ننوشتم و چند ماه بعد به خاطر همان تاثیرات عمیق ترجیح دادم کلاً از دسترس همگان خارجش کنم. اگرچه می‌دانستم پرینت‌ها نه یک نسخه، نه دو نسخه که در نسخ متعدد در جایی در این عالم واقع هستند، (کاش می‌شد چرخ زندگی را به عقب برگرداند) بی‌گاه‌ها که تعطیل شد، جز یکی دو نفر کسی واکنشی نداشت و فهمیدم تخته کردن در بی‌گاه‌های عزیز که گاه خودم را بدون آن نمی‌توانستم تصور کنم درست‌ترین کار بود.

از بهار 92 بود که نوشتن در تمت جدی شد. ازدواج هم کرده بودم. وصال باعث شد وبلاگ تونویسی را که داستان عشقی، بی‌شین، بی‌ عین و بی‌نقطه را در آن می‌نوشتم، کم کم رها کنم و همه‌اش شد تمت. تمت را هم کج‌دار و مریز می‌نوشتم، تا این چندماه اخیر. تمت هم مثل بی‌گاه‌ها هیچ‌گاه وبلاگ مهمی نبوده است، چیزی غمین‌تر از آن نیز حتی. مگر این که در پلاس و فیس‌بوک لینک بدهم یا مثلا وبلاگ‌های دیگر لینک به مطلبی بدهند بلکه کلیک بخورد. به تمت که نگاه می‌کنم، با پست‌های اندک‌ترش، راضی‌کننده‌تر از بی‌گاه‌ها است. در بی‌گاه‌ها، آثار نوجوانی،‌ خامی، عصبی بودن و بیش از حد احساساتی بودن را زیاد می‌بینم، مثل عشق‌های سودایی نوجوانی. خودم از خواندن بعضی پست‌ها شرمنده و گاه عمیقاً پشیمان می‌شوم. در تمت نسبت به نوشته‌های گذشته این احساس نیست؛ به لطف شبکه‌های اجتماعی. در شبکه‌های اجتماعی اگر چشمم به نوشته چند ماه پیش خودم بخورد، شرمنده می‌شوم. احساس می‌کنم در تمت معقول‌ترم، مثل آدم‌ بزرگ‌های متاهل.

با این حال احساس می‌کنم تمت هم آن خانه‌ای نیست که در آن بمانم. گاهی دلم می‌خواست سایت شخصی خودم را داشتم به اسم «واو» مثلا. بعد سردرش این شعر رضیه را می‌نوشتم: «میان من و تو/ این واو/ حرف بی‌ربطی است» بعد خیلی شیک و مجلسی رویش دامنه می‌زدم بی‌گاه‌ها دات واو؛ تونویسی دات‌ واو؛ قاصدک دات واو؛ بروجن‌سرا دات واو؛ حتی قاف‌نشین دات واو. خوب، فعلا اینجایم. راستش می‌توانم بگویم چه زندگی‌های کردم با وبلاگ‌نویسی. چه آدم‌های جدیدی در زندگی‌ام یافتم؛ چه تغییر مسیرها داشتم و چه قدر تجربه‌ها را به هزینه‌های گزاف و نیارزیدنی خریدم. این شعرها اگر گفتنی باشند برای تمّت نیست؛ برای بی‌گاه‌هاست.

دلم می‌خواست بی‌گاه‌ها دات بلاگفا را باز هم می‌داشتم. از شما چه پنهان گاهی می‌روم یوزر و پسوردم را در بلاگفا می‌زنم، یا به پیام دسترسی به این صفحه فلان خیره می‌شوم. می‌خواستم دوباره مال خودم باشد، برای همین در سایت مربوطه اسمش را زدم، اما گفتند این وبلاگ مسدود نیست؛ به علیرضا شیرازی حرف آن‌ها را ایمیل زدم، اما او گفت این وبلاگ مسدود است. دلم می‌خواست بی‌گاه‌ها دات بلاگفا دوباره مال خودم بود، تا خودم با دست خودم از صفحه گیتی محوش می‌کردم. به هر حال، هر چند نمی‌دانم چرا؛ حالا دیگر تمّت را بیشتر دوست دارم.

برای این که بازی را ادامه بدهم دعوت می‌کنم از وبلاگِ:
تورجان؛ (هر دو نویسنده جدا-جدا؛ هرچند به نظرم مرتضای وبلاگ دایره در تورجان تکرار نشد)؛ به خاطر پرخواننده کردن بی‌گاه‌ها.

گاوخونی یا اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود؛ فرقی نمی‌کند کدامشان؛ به خاطر اهدای نیم‌فاصله که در زمان خود کمتر از اهدای زندگی نبود.

علیرضا شیرازی برای خدمتی که وبلاگ‌های دوست‌داشتنی بلاگفا کردند و به خاطر آن گونه فجیع که بعدها در همان بلاگفا به زندگی نشست و بدلش کرد به یک دامنه زرد بی‌مصرف.

آهستان، به خاطر تاثیر شگرف و ناخواسته‌اش در حیات بی‌گاه‌ها.

الدین، به خاطر جدیتش در وبلاگ نوشتن.

 سفر به انتهای شب، به خاطر عشق بی‌پایانش به عباس معروفی.

و از چند وبلاگ دیگر به خاطر لذت عمیقی که در چند سال گذشته گاه نوشته‌هایشان بخشیده است:

دودینگ‌هاوس و درویشی نشسته بر پوست پلنگ و سفینه و نسخه قابل انتشار

از وبلاگ فلسفه، حقوق و سه نقطه؛ به خاطر رو در بایستی دعوت می‌کنم. (به تلافی کامنت دیشب در پلاس :)‌

از باز هم من‌درد هم دوست دارم دعوت کنم؛ هر چند تجربه می‌گوید وقتی ازش دعوت نشود، بهتر می‌نویسد.

ایده‌ای درباره انتظار از تفسیر حقوقی

پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:19 ب.ظ
«انتظار از تفسیر» نیز می‌تواند بر نوع تفسیری که انجام می‌شود تأثیر بگذارد. نیک می‌دانیم که هر جا «متن» نقشی محوری داشته باشد، تفسیر نیز حائز اهمیت می‌شود. متن می‌تواند کلام الهی، روایت دینی، شعر، قانون یا چیزی از این قسم باشد. آیا در قبال همه این گونه‌های متفاوت می‌توان یک رویکرد تفسیری واحد اتخاذ کرد و در همه حال نیز این رویکرد رهنمون به مطلوب باشد؟

«برخی صاحب‌نظران مانند رونالد دورکین بر این باورند که تفسیر حقوقی و تفسیر ادبی/هنری ماهیتی یکسان دارد... [و] باید بهترین تفسیر از موضوع را در نوع خود به دست داد... دیگر صاحب‌نظران معتقدند تفسیر حقوقی بسیار متفاوت با تفسیر ادبی/هنری است[1]».مسئله در این‌جاست که در تفسیر حقوقی صادق یا کاذب بودن تفسیر جایگاه محوری دارد؛ یا بهتر و بدتر بودن آن؟


به عنوان مثال در تفسیر یک متن مقدس، رسیدن به اراده مؤلف حائز اهمیت است. هیچ مفسر قرآن در صدد نیست که با تفسیر خود تبعاتی بهتر به وجود آورد، بلکه می‌خواهد اراده مؤلف- یعنی خداوند متعال- را به بهترین نحو بیان کند. این امر در چنین تفسیری گفتگوبردار نیست؛ اما در تفسیر حقوقی مسئله این نیست که قانون‌گذار واقعاً چه چیزی را اراده کرده است. تفسیری دور از نظر قانون‌گذار که انصاف را به نحوی بهتر مراعا می‌دارد مطلوب‌تر است یا تفسیری که نزدیک به نظر قانون‌گذار بوده اما نتیجه حاصل از آن را وجدان انصاف‌طلب نمی‌پسندد؟ البته آن‌چه در اینجا گفته می‌شود به معنای تعطیل صراحت قانونی نیست. سخن از متنی قانونی است که فی‌ حد نفسه تاب تفسیر دارد، والا تفسیری که در برابر صراحت قانون بایستد، علیه غایت قانون، یعنی نظم خواهد بود.


بسته شدن دفتر این پرسش مستلزم گفت‌وگوی بیشتری است.


1- بیکس، برایان؛ فرهنگ نظریه حقوقی؛ ترجمه: محمد راسخ، تهران: نشر نی، چاپ اول، 1389، ص 142.

قانون‌گذار [چندان هم] حکیم نیست

جمعه 17 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:21 ق.ظ
عموماً تفسیر قانون مبتنی بر این پیش‌فرض صورت می‌گیرد که قانون‌گذار حکیم است. فرض حکمت بدین معناست که قانون‌گذار عاقل بوده، وضع قانون توسط وی بر مبنایی عقلانی انجام شده و این گونه نیست که وضع قانون بدون غرض و غایت صورت گرفته باشد. نتیجه آن که مفسر نیز نباید به این حکمت بی‌اعتنایی کند.

 البته این نگاه با انتقاداتی روبروست. فرض حکمت ریشه در اصول فقه دارد؛ جایی که در مقام استنباط احکام شریعت، حکیم بودن شارع مقدس، یعنی خداوند متعال، فرض قرار می‌گیرد. از جایی که قانون مدنی به عنوان پربسامدترین قانون در نظام حقوقی ایران ترجمه‌ای از کتب فقهی بوده است، اصول فقه نیز به عنوان روش بلامنازع استنباط و تفسیر حقوقی به کار گرفته شده و پیش‌فرض‌های آن به استخدام تفسیر حقوقی نیز در آمده‌اند. ذات بری از نقص خداوند، فرض حکمت در استنباط احکام شرعی را موجه می‌کند، اما آیا این برکناری از نقص در قانون‌گذار بشری نیز وجود دارد؟

بلی می‌توان این گونه گفت که قوانین حقوقی در کلیت خود مبتنی بر حکمت‌اند: مثلاً حکمت وضع قانون کار، حمایت از کارگر و فراهم کردن امنیت شغلی است؛ اما آیا جزئی‌ترین مواد قانونی را نیز با عینک حکمت باید خواند و آن‌چه را به مذاق فاهمه متعارف خوش نمی‌آید تعلیل و توجیه کرد؟ این لطیفه که مدرسان حقوق گاه در توجیه اشتباهات قانونی به کار می‌برند که «همیشه هم نباید قانون‌گذار را بسیار حکیم فرض کنیم»، انعکاسی از این باور است که در جزئیات باید احتمال بی‌حکمتی را داد.

فضیلت ابهام در قانون اساسی

دوشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 05:00 ب.ظ

یکی از دلایل رجوع به تفسیر اساسی، زمان‌بر، هزینه‌بر و تشریفاتی بودن فرآیند بازنگری در قانون اساسی است. در بسیاری از مواقع توقع از دستگاه مفسر قانون اساسی حل معضلی فوریت‌دار در مناسبات سیاسی است که منشا آن ابهام یا اجمال قانون اساسی نیست، بلکه به سکوت غیر التفات‌آمیز قانون اساسی بازمی‌گردد. در چنین وضعیتی نباید گمان کرد تفسیر قانون اساسی هم‌چون تفسیر مجلس از قانون عادی امری تا حد زیادی مبتنی بر صلاحدید وقت است؛ هرچند با همان دقتی که در تفسیر قضایی می‌بینیم، از ضوابط دقیق و فنی نیز سراغ گرفته نمی‌شود: ضابطه‌ای که در تفسیر اساسی باید رعایت شود، شأن قانون اساسی است. حقانیت قانون اساسی در وفاق عام ملت بر سازوکار اعمال، تقسیم و انتقال قدرت در آن است. مهم آن است ابزارهایی در تفسیر به کار گرفته شوند که به این وفاق لطمه نزنند.


با این اوصاف آیا تاب تفسیر داشتن یک متن قانونی پسندیدنی است یا نه؟ دکتر جعفری‌تبار با بیان این که «به طور عموم حقوق‌دانان و فیلسوفان حقوق بر آنند که قانون نباید مبهم باشد و قانون‌گذار باید مقصود خود را به تصریح بیان کند»، فضیلت چنین امری را زیر سؤال برده و ادامه می‌دهد: «گاه نقطه قوّت قانون ابهام آن است». به باور وی اگر در مسائلی گفتگوی حقوقی پایان گرفته باشد و اجماع اجتماعی بر سر آن‌ها به وجود آمده باشد، تصریح مطلوب است؛ اما چنانچه خلاف این وضعیت حاکم باشد، «قانون می‌تواند راه ابهام و ایهام را در پیش گیرد و به نوعی در آن مسئله توقف کند. فایده چنین توقفی آن است که قانون دریچه تفسیر را برای حقوق‌دانان و رویه قضایی بازتر می‌گذرد و با مجاز دانستن حوزه گفتگو راه را برای رسیدن به اجماع فراخ می‌کند».[1]


نمونه‌ای از فضیلت ابهام را در قانون اساسی و شرط «رجل سیاسی» بودن برای رئیس جمهوری اسلامی ایران می‌توان دید. طی دهه‌های گذشته همواره این بحث وجود داشته که آیا زنان می‌توانند کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شوند یا نه؟ نحوه نگارش اصل به گونه‌ای است که هم مخالفان ریاست جمهوری زنان برای تفسیر خود دلیل دارند و هم موافقان آن. آیا نویسندگان قانون اساسی نمی‌توانستند با صراحتی بیشتر در همان زمان تکلیف این امر را روشن کنند؟ در آستانه رفراندوم قانون اساسی، شهید بهشتی در مصاحبه‌ای راجع به قانون اساسی شرکت می‌کند و در برابر این پرسش صریح قرار می‌گیرد که آیا زنان می‌توانند رئیس جمهور شوند؟ او به اختلاف نظر میان فقیهان و مراجع در این باره و مباحثات موجود میان فقهای عضو خبرگان اشاره کرده و می‌گوید این اصل به نحوی تنظیم شد که در آینده اگر مسئله ریاست جمهوری زنان حل شد، قابل تفسیر بوده و آن را به تفسیرهای آینده شورای فقها (شورای نگهبان) وامی‌گذارد.[2]



[1]  جعفری‌تبار، حسن؛ فلسفه تفسیری حقوق؛ تهران: شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1388، صص 159-162.

[2]  حسینی بهشتی، آیت‌الله شهید سیدمحمد؛ مبانی نظری قانون اساسی؛ تهران: بقعه، چاپ چهارم، 1390، صص 56-58.

( تعداد کل: 65 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       13    >>