X
تبلیغات
رایتل

اخوانیه‌های نوستالژیک

چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 02:47 ب.ظ
ما که ماندیم از پس قاتل‌ترین سال‌ها
کی کنیم ایام رفته جانشین حال‌ها

روی بازو دانه دانه پر نشاندیم ای رفیق
نیست در انگارمان شرم شکست بال‌ها

بر زمین این بار گرچه سخت و سنگین می‌رود
وقت مانده تا کند وا از تنش اثقال‌ها

آسمان شب به بانگی کی فریب صبح خورد؟
گو ننالند این همه بیهوده این طبال‌ها

در غم روز و شب رفته مبادا طی کنی
چون شود دوران بسیاری بر آن منوال‌ها

می‌رسند آخر به لطف یاد یاران قدیم
گر چه می‌افتند از  هر شاخه من کال‌ها


به استقبال این‌جا

برچسب‌ها: شعر، بروجن، زندگی، مسجد مدنی

بیش از آن...

چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 06:39 ب.ظ

زیباییت شکفتن خوبی و بیش از آن

انگار غاریازِ(1) جنوبی  و بیش از آن


در هرم باد میوه‌پزانِ شمال ری

طعم چشید یخمک چوبی و بیش از آن


بر قله‌ها نظاره دشتی به وقت عصر!

رنگین و دلربای، غروبی و بیش از آن


گویا نسیم آخر مرداد مرجنی(2)

محصول دست بت‌کده‌های برهمنی


آخر تو چیستی که برای بیان تو

از من  غزل رمیده به سوی جهان تو


شاید تو سرو کاشمر ذهن شاعری

محبوب فوق گفتن آغاز و آخری


هم عاجز از سکوتم و هم از سرودنت

تنها همین که چه خوبی و بیش از آن...


1- غاریاز؛ وقتی از سال. بروجنی‌ها بعد چله کوچک (اول اسفند) تا بهار را غاریاز می‌گویند. (یا به گمانم از 10 اسفند تا بهار). شهرکردی‌ها می‌گویند غَریاز و منظور آن‌ها از غریاز خود بهار است.

2- مرجن، دشتی مجاور بروجن. مجاز از همان بروجن خودمان. :)

برچسب‌ها: شعر، رضیه، زندگی

یک تامل اخلاقی

پنج‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 04:10 ب.ظ
*کلیدواژه‌ها*
 نشست؛ رابطه؛ صمیمانه؛ دوستانه؛ موقت؛ غیرموقت (نه لزوما موبد، غیرموقت یعنی غیر موقت)

*پیش‌فرض‌ها*
رابطه مقید به زمان نیست؛ تا کشش دارد هست؛ نشست اما بر تقید به زمان بنا شده است. این زمان‌مندی هر چند در ابتدا قید نمی‌شود، اما در ذهن خود این گونه فرض کرده‌ای که خوب‌ها موقتی اند یا موقتی‌ها خوب‌ اند.

طرف رابطه دوستانه را دوست می‌نامیم. طرف نشست صمیمانه را محبوب می‌خوانیم.

*طرح مسئله*
 آقای کبک اهل نشست‌های صمیمانه با افراد متعدد است. بالاخره نشست‌ها به سکوت نیستند. آدمیزاد در رابطه‌های دوستانه هم گفتنی‌ها و حدیث نفس‌های فراوانی دارد؛ چه رسد به رابطه صمیمانه با آن توام شدن خاص.

آقای کبک هر گاه نشستی صمیمانه داشت، از سر اتفاق و طبع آدمی‌زاده‌اش بعضی دغدغه‌هایش در مورد دوستانش را با برخی محبوب‌ها در میان گذاشت. مسلماً به اقتضای وقت. مثلاً یک زمانی یکی از دوستان آقای کبک ورشکسته بوده، محبوب وقت از دغدغه آقای کبک راجع به ورشکستگی آن دوست خبر شده و ذهنش درگیر آن شده است. یک وقتی دیگر، یکی از دوستان آقای کبک در آستانه طلاق بوده و به همین طریق محبوبش از این قصه و حواشی‌اش خبر شده. توسعه دادن مصادیق این آگاهی‌ها و تبعاتش با شما.

به اقتضای طبع نشست؛ نشست‌ها بعد مدتی خاتمه می‌یابند. محبوب‌ها اگر نه از افق دید آقای کبک، قطعاً از افق دید دوستان او محو می‌شدند. پرسش در این‌جاست، دغدغه‌های آقای کبک درباره دوستانش تا کی و کجا همراه محبوب‌های موقت خواهد بود؟ تا اجل همان نشست موقت یا بیشتر از آن؟ به اقتضای طبع آدمی‌زاده محبوب‌ها،‌ احتمالاً بیشتر از آن. چرا آن‌ها باید درگیر این دغدغه‌های ریز و درشت مربوط به دوستان آقای کبک شوند؟ آیا این هم جزئی از شروط و مسائل بنایی نشست بوده است؟ اگر نه (که احتمالاً این گونه است)‌ آیا محبوب‌ها از نشست‌ها دچار ضرر نشده اند؟

*تامل*
ما از چیزهایی که بوده اند، شناخت نسبتاً خوبی داریم. اما از چیزهای جدید نه؛ محافظه‌کاری و حفظ فرم‌هایِ تاکنون موجود، شاید شما را در مطلوب‌ترین وضعیت قرار ندهد؛ اما شما را در دانسته‌ترین وضعیت ممکن قرار می‌دهد. آیا دانستگی و پیش‌بینی‌پذیری خود نمی‌تواند یکی از بزرگ‌ترین مطلوبیت‌ها باشد؟ در نقطه مقابل هیچ کس نمی‌تواند خود را از عوارض ناخواسته‌ فرم‌های بدیع و نو بیمه کند. این فرم‌ها در حال تجربه اند و همه چیزش را آن همگان‌ی می‌دانند که هنوز تجربه‌اش نکرده اند و بنا هم نیست تجربه‌اش کنند. با این وصف آیا در «نشست‌های صمیمانه» احتمال بروز نتایج غیراخلاقی بیشتر از «روابط صمیمانه» نخواهد بود؟

و چه وبلاگ‌هایی داشتیم، کَل‌علی

چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 01:32 ب.ظ

خوابگرد، از وبلاگ خود گفته؛ ایمایان را دعوت کرده به این بازی و ایمایان هم تمت را به بازی خوانده است.


تمت، تا همین یک سال پیش وبلاگ نام و نشان‌دار من نبود. اولین پستش به زمستان 89 برمی‌گردد؛ دقیقاً 4 سال و چند روز پیش. آن زمان که شروع به نوشتن کردم، وبلاگ فعال دیگری داشتم: بی‌گاه‌ها. آن روزها گودر بود،بلاگ‌گردان‌ها در لینک‌دانی‌ها بودند، همه تحلیل‌گر سیاسی بودند، فضا قطبی بود؛ اما وبلاگ دیگر برای چه می‌خواستم؟ الآن که فکر می‌کنم دقیقاً یادم نمی‌آید از تمت چه می‌خواستم. اگر بخواهم از بی‌گاه‌ها بگویم؛ تاریخ مفصلی دارد، امّا تمت؟ شاید اگر قصه بی‌گاه‌ها را بگویم، قصه تمت را هم بفهمم.

بیگاهها را وقتی دانشجوی سال دوم کارشناسی بودم، در سال 1385 و روی دامنه بلاگفا ایجاد کردم. هدف؟ نوشتن، جدی نوشتن. فقط همین، می‌خواستم تمرین نوشتن کنم که نوشتنم بهتر شود. نوشتن آن وقت‌ها این قدر مرسوم نبود. بیشتر می‌خواندیم و حرف می‌زدیم. آن زمان‌ها -متاسفانه و با کمال شرمساری از آن وقت‌های خودم- در تشکل‌های دانشجویی فعالیت می‌کردم. گاه‌گداری در نشریات دانشجویی پردیس کوچکمان یا دانشگاه بزرگمان می‌نوشتم، نوشته‌هایی آمیخته از سانتی‌مانتالیسم، تطنطن و مثلا تحلیل سیاسی. در بیگاهها تصمیم داشتم بیشتر شخصی‌نویسی کنم. خاطره بنویسم، شعر بنویسم، حدیث نفس کنم، فقط با این قاعده که رسمی بنویسم. بیگاه در دنیای تعهدزده آن روزهایم، یعنی بیجا، نامربوط. چون چیزی بود مربوط به خودم، نه مربوط به پیرامونم. به عبارتی یک دفترچه خاطرات.

بیگاهها را چندان معرفی نمی‌کردم، خوش نداشتم کسی هم بشناسدش. برای خودم بود و شاید دوستانی در دنیای حقیقی. دو سال بعد، نوشتن در بیگاه‌ها برایم جدی شد. مقارن با همان زمانی که فعالیت در تشکل‌های دانشجویی را بوسیدم و گذاشتم کنار؛ مثلاً از اواخر 1386 و اوایل بهار 1387. ماجرای دانشگاه زنجان که پیش آمد، واکنش متفاوتی به قصه نشان دادم و از آبرو بردن حذر دادم؛ آن نوشته سبب شد علی‌اشرف فتحی در تورجان دات بلاگفا به مطلبم لینک بدهد. تورجان در آن زمان هر مطلبی که می‌نوشت، برایش پرونده درست می‌کرد و به مطالب مرتبط دیگر جاها لینک می‌داد. بازدیدکننده‌های وبلاگم بعد از آن لینک منفجر شدند (منفجر در ابعاد خودم) از روزی 5-6 تا به روزی 100 تا رسید! ذوقم بیشتر شد،‌ منظم‌تر نوشتم. از اواخر 87 گودری شدم و گودر هم به بیشتر دیده شدن بیگاهها کمک کرد.

در پاییز 1388 اتفاق مهمی برای من وبلاگ‌نویس افتاد. چه اتفاقی؟ با نیم‌فاصله آشنا شدم :)). درست‌تر بگویم با حسین نوروزی و نیم‌فاصله آشنا شدم. حسین نوروزی به من می‌گفت محمد بی‌گاه‌ها و از شدت علاقه به او، بیگاهها یا گاهی هم بیگاه ها، شد بی‌گاه‌ها. با این حال بی‌گاه‌ها هیچ وقت وبلاگ مهمی نبود. شاید اگر مطلبی از آن لینک می‌شد، یا در گودر می‌چرخید،‌ دیده می‌شد. وبلاگ غیرمهم بی‌گاه‌ها در اثر شوخی دست‌اندرکاران امر مهم پالایش و ساماندهی با امید حسینی،‌ نویسنده آهستان در پاییز 89 مورد عنایت فیل قرار گرفت. قبل از این که علیرضا شیرازی هم به نحو طولی مورد عنایت قرار دهد مطالب را به همان دامنه در وردپرس منتقل کردم. وردپرس در زمستان 89 در ایران از دسترسی خارج شد. با این که پالایش بلایی نگفتنی‌ به سر خواننده می‌آورد، اما آن موقع گودر بود و پروتکل اس اس ال و دسترسی بدون قندشکن، که خوب چراغ کار را روشن نگاه می‌داشت. بازدیدکننده‌های نسخه وب بی‌گاه‌ها حتی پیش از عنایت فیل به زحمت به 100 نفر می‌رسید، بعد از آن که نگو. اما گودر عامل مهمی در حفظ خواننده بود.

همان وقت‌ها بود که تمت را ایجاد کردم. اسمش را با بی‌حوصلگی تمام انتخاب کردم: تمام شد. تا وقتی که بی‌گاه‌ها در قید حیات بود،‌ به طور جدی در تمت ننوشتم. گودر که در پاییز 90 بسته شد، وبلاگ‌ها همه از رونق افتادند. بی‌گاه‌ها کج‌دار و مریز زنده بود و به رغم بی‌خوانندگی داشت تاثیرات مهمی در زندگی من می‌گذاشت. تاثیراتی که هیچ خبرم از آن‌ها نبود. بی‌گاه‌ها تا زمستان 91 ادامه یافت و بعد از‌ آن به نظرم رسید دیگر دوره‌اش سر آمده است. دیگر چیزی ننوشتم و چند ماه بعد به خاطر همان تاثیرات عمیق ترجیح دادم کلاً از دسترس همگان خارجش کنم. اگرچه می‌دانستم پرینت‌ها نه یک نسخه، نه دو نسخه که در نسخ متعدد در جایی در این عالم واقع هستند، (کاش می‌شد چرخ زندگی را به عقب برگرداند) بی‌گاه‌ها که تعطیل شد، جز یکی دو نفر کسی واکنشی نداشت و فهمیدم تخته کردن در بی‌گاه‌های عزیز که گاه خودم را بدون آن نمی‌توانستم تصور کنم درست‌ترین کار بود.

از بهار 92 بود که نوشتن در تمت جدی شد. ازدواج هم کرده بودم. وصال باعث شد وبلاگ تونویسی را که داستان عشقی، بی‌شین، بی‌ عین و بی‌نقطه را در آن می‌نوشتم، کم کم رها کنم و همه‌اش شد تمت. تمت را هم کج‌دار و مریز می‌نوشتم، تا این چندماه اخیر. تمت هم مثل بی‌گاه‌ها هیچ‌گاه وبلاگ مهمی نبوده است، چیزی غمین‌تر از آن نیز حتی. مگر این که در پلاس و فیس‌بوک لینک بدهم یا مثلا وبلاگ‌های دیگر لینک به مطلبی بدهند بلکه کلیک بخورد. به تمت که نگاه می‌کنم، با پست‌های اندک‌ترش، راضی‌کننده‌تر از بی‌گاه‌ها است. در بی‌گاه‌ها، آثار نوجوانی،‌ خامی، عصبی بودن و بیش از حد احساساتی بودن را زیاد می‌بینم، مثل عشق‌های سودایی نوجوانی. خودم از خواندن بعضی پست‌ها شرمنده و گاه عمیقاً پشیمان می‌شوم. در تمت نسبت به نوشته‌های گذشته این احساس نیست؛ به لطف شبکه‌های اجتماعی. در شبکه‌های اجتماعی اگر چشمم به نوشته چند ماه پیش خودم بخورد، شرمنده می‌شوم. احساس می‌کنم در تمت معقول‌ترم، مثل آدم‌ بزرگ‌های متاهل.

با این حال احساس می‌کنم تمت هم آن خانه‌ای نیست که در آن بمانم. گاهی دلم می‌خواست سایت شخصی خودم را داشتم به اسم «واو» مثلا. بعد سردرش این شعر رضیه را می‌نوشتم: «میان من و تو/ این واو/ حرف بی‌ربطی است» بعد خیلی شیک و مجلسی رویش دامنه می‌زدم بی‌گاه‌ها دات واو؛ تونویسی دات‌ واو؛ قاصدک دات واو؛ بروجن‌سرا دات واو؛ حتی قاف‌نشین دات واو. خوب، فعلا اینجایم. راستش می‌توانم بگویم چه زندگی‌های کردم با وبلاگ‌نویسی. چه آدم‌های جدیدی در زندگی‌ام یافتم؛ چه تغییر مسیرها داشتم و چه قدر تجربه‌ها را به هزینه‌های گزاف و نیارزیدنی خریدم. این شعرها اگر گفتنی باشند برای تمّت نیست؛ برای بی‌گاه‌هاست.

دلم می‌خواست بی‌گاه‌ها دات بلاگفا را باز هم می‌داشتم. از شما چه پنهان گاهی می‌روم یوزر و پسوردم را در بلاگفا می‌زنم، یا به پیام دسترسی به این صفحه فلان خیره می‌شوم. می‌خواستم دوباره مال خودم باشد، برای همین در سایت مربوطه اسمش را زدم، اما گفتند این وبلاگ مسدود نیست؛ به علیرضا شیرازی حرف آن‌ها را ایمیل زدم، اما او گفت این وبلاگ مسدود است. دلم می‌خواست بی‌گاه‌ها دات بلاگفا دوباره مال خودم بود، تا خودم با دست خودم از صفحه گیتی محوش می‌کردم. به هر حال، هر چند نمی‌دانم چرا؛ حالا دیگر تمّت را بیشتر دوست دارم.

برای این که بازی را ادامه بدهم دعوت می‌کنم از وبلاگِ:
تورجان؛ (هر دو نویسنده جدا-جدا؛ هرچند به نظرم مرتضای وبلاگ دایره در تورجان تکرار نشد)؛ به خاطر پرخواننده کردن بی‌گاه‌ها.

گاوخونی یا اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود؛ فرقی نمی‌کند کدامشان؛ به خاطر اهدای نیم‌فاصله که در زمان خود کمتر از اهدای زندگی نبود.

علیرضا شیرازی برای خدمتی که وبلاگ‌های دوست‌داشتنی بلاگفا کردند و به خاطر آن گونه فجیع که بعدها در همان بلاگفا به زندگی نشست و بدلش کرد به یک دامنه زرد بی‌مصرف.

آهستان، به خاطر تاثیر شگرف و ناخواسته‌اش در حیات بی‌گاه‌ها.

الدین، به خاطر جدیتش در وبلاگ نوشتن.

 سفر به انتهای شب، به خاطر عشق بی‌پایانش به عباس معروفی.

و از چند وبلاگ دیگر به خاطر لذت عمیقی که در چند سال گذشته گاه نوشته‌هایشان بخشیده است:

دودینگ‌هاوس و درویشی نشسته بر پوست پلنگ و سفینه و نسخه قابل انتشار

از وبلاگ فلسفه، حقوق و سه نقطه؛ به خاطر رو در بایستی دعوت می‌کنم. (به تلافی کامنت دیشب در پلاس :)‌

از باز هم من‌درد هم دوست دارم دعوت کنم؛ هر چند تجربه می‌گوید وقتی ازش دعوت نشود، بهتر می‌نویسد.

در حضیض مرگ

دوشنبه 5 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 11:42 ب.ظ

وقت‌هایی که ذوق‌زده‌ام یک‌ریز حرف می‌زنم. سر همین بود که پشت تلفن به فرشاد شروع کردم از تجربه آخرین فاز زندگی گفتم:

«نمی‌فهمم روزها چه طور می‌گذرد. اگر بگویی کی آخرین تماس را داشتیم، کی آخرین پیامک را رد و بدل کردیم، کی آخرین بار هم را دیدیم، می‌گویم همین دیروز بود. دیگر نمی‌فهمم زمان چگونه می‌گذرد. فقط می‌فهمم سرعتش زیاد شده و حالا دیگر من امیرش نیستم، اوست که مرا با خود می‌برد. این چیز عجیبی نیست که زمان هزاران هزار سال به همین ریتم رفته و پس از این هم مثل گذشته خواهد بود؛ اما درک ما از زمان می‌تواند سرعت بگیرد یا آهسته شود.(اینجا را بخوانید) حالا همه چیزهای زندگی را تجربه کرده ایم. مثل آهنگی که بار دوم می‌شنویمش. همین است که می‌گویند زندگی بعد از بیست و چهار سالگی به سرعت می‌گذرد، دیگر هیچ تجربه‌ای مثل تجربیات دوران کودکی آن قدر نو نیست که زمان برایت کش بیاید و طولانی شود. همه‌چیز را می‌دانی، تجربه کرده‌ای و از عاقبتش خبر داری. تنها وقتی خطر مرگ با آهستگی حلزون‌وارش از کنارت می‌گذرد، زمان آن قدر کش می‌آید که زجرکشت کند. حالا در نشیب مرگ روزاروز سرعت می‌گیریم».

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>